تبليغاتX
دربندعشق

دربندعشق

 خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه
خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بي طوفان، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده
قول داده ؟
ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزي روزانه ، استراحت بعد از هركار

سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزي مي شه اون روز
پس ناملايمات زندگي رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدي مثل جاده اي پر دست اندازه که از سرعت کم مي کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت مي ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتي حس کردي به اون چيزي كه مي خواستي نرسيدي خدا رو شکر کن چون اون مي خواد
تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزي فراتر از خواسته الانت بهت بده
يادت باشه تو نمي توني كسي رو به زور عاشق خودت کني
پس تنها كاري که مي توني بكني اينه که
 شخصي دوست داشتني باشي و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کني
بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کني تا عشقت رو به خاطر غرورت
هيچ وقت يه دوست قديمي رو ترک نكن چرا که عمرا بتوني کسي رو پيدا کني كه بتونه جاي اونو بگيره

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 23:29 توسط فرزانه |


به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر سفر نكنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانیكه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند

به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر می كنند،
دوری كنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامیكه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری بكن!
نگذار كه به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نكن!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:59 توسط فرزانه |


آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
خنیاگر ِ غم‌گینی‌ست
که آوازش را از دست داده است.


ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود


هزار کاکُلی شاد
 
  در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.


عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
دل ِ اندُه‌گین ِ شبی‌ست
که مهتاب‌اش را می‌جوید.


ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود


هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من.


عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:53 توسط فرزانه |



نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه سپیدم ، نه سیاهم ، نه چنانم که تو گوئی ، نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی ، نه سمائم ، نه زمینم ، نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دینم ، نه سرابم ، نه برای دل تنهائی تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستاده پیرم ، نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنین است سرشتم ، این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم . حقیقت نه برنگ است و نه بو ، نه به این است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به این نقطه رسیدی بتو سربسته و در پرده بگویم ، تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را ، آنچه گفتند و سرودند تو آنی ، خود تو جان جهانی ، گر نهانی و عیانی ، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی ، تو اسرار نهانی ، همه جا تو ، نه یک جای ، نه یک پای ، همه ای ، با همه ای ، همهمه ای ، تو سکوتی ، تو خود باغ بهشتی ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرائی ، به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی ، در همه افلاک بزرگی ، نه که جزئی ، نه چون آب در اندام سبوئی ، خود اوئی ، بخود آی ، تا به در خانه متروکه هر کس ننشینی به گدائی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:50 توسط فرزانه |


+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:20 توسط فرزانه |



در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي دارم

آيينه و شب پره هاي مشتاق را به من بده

روشني و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاد? پل

پرنده ها و قوس قزح را به من بده

و راه آخرين را در پرده اي که مي زني مکرر کن

 

در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم

در آن دوردست بعيد

که رسالت اندام ها پايان مي پذيرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند

و هر معنا قالب لفظ را وامي گذارد

چنان چون روحي

که جسد را در پايان سفر

تا به هجوم کرکس هاي پايانش وانهد

 

در فراسوهاي عشق تو را دوست مي دارم

در فراسوهاي پرده و رنگ

 

در فراسوي پيکرهامان

با من وعده ديداري بده...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:9 توسط فرزانه |


 در همین لحظه زنده ام در عشق تو غوطه ورم.سکوت لحظه های عشق تو را پر ازحسهای نابند.

نوریکه درآن دور دستها چشمان مراغرق درخیره ی آن کرده ،ذرهای از عشق توست.

من قلبی تهی دارم،

قلبی پاک همانند یک نی لبک،

وفقط تو میدانی در آن نوای قلبت را سرمیدهی،

عشق پلی است میان من و تو،ما فقط در این پل کامل می شویم.

آری منظورم را خوب فهمیدی ، ما نمیتوانیم از این پل بگذریم ،چون باگذشتن از این پل خواهیم مرد.

باید خود را به جریان آب بسپاریم،

برای عشق ورزیدن هیچ مهارتی لازم نیست،

فقط قلبت را خالی کن،

و بگذار خدای عشق در آن بدمد و تو را با عشق در هم آمیزد.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:36 توسط فرزانه |


من پیامی تازه دارم پیامی از تمام هستی

پیامی از لحظه ای که رخوت دلها را می گیرد و آن لحظه که تنها ترین پرنده زیر باران عاشق می شود.

پیامی تازه دارم.

راهی را به شما نشان میدهم برای حضور در عشق پاک، و تجلی قلبهای ناب.

لطافت سخنان عیسی را می رسانم به قلبهای شما...

شما را می رسانم به آنجایی که سکویی است برای حضور خداوند و انسان.

آنجایی که دو نیمه یکی شود و انسان زاده می شود.

می خواهم به شما بگویم

به گونه ای دیگر هم می توان خدا را شناخت

می شود از خدا نترسید بلکه عاشقش بود.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:32 توسط فرزانه |


 

اي زمين سوخته...

تو همان گندمزاري

كه من و او

چون دو ساقه ي گندم

در پناه تو

در هم شديم

؟؟؟

سرنوشت ما با هم چه گرهي خورد!

كه

هر سه سوختيم؟؟؟؟!!!!....

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:19 توسط فرزانه |


از عظمت عشق اشک چشمانش مروارید شده بود.

عشقی که به خاطرآن هست ونیستش گذشت

هیچ نیروی نمی تواند نگه دار عشق باشد

ازدریای عشقی می گویم که به اتمام نخواهمرسید

تو، من و همه انسانها سخن می گویم کهبه اتمام نخواه رسید.

تو ،من و همه انسانها باید اینگونه باشیم.

هرگز درعشمان

به چیزی تکیه نکنیم که خارج از دل وحقیقت مطلق باشد

اصلا به فکر چه که که ما عاشق میشویم یا نه

عشق به ثروت وابسته است

بگو ببینم تو قرار است نهایت عشقت را در قصری زیبا به اوج براسانی

نه نه اینگونه نیست

اصلا عشق ان چیزی نیست که تو فکر میکنی

هیچگاه عشق با فکر سنجیده نخو اهد شد چون فقط قلب عشق را خواهد فهمید

و فقط قلب خواهد بودکه محبوبش را دوست خواهد داشت

بدون رنگ وریا عاشق شو انگونه که مجنون شد و زلیخا

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 17:48 توسط فرزانه |


 حقیقت را درک کن دنبالش نگرد او همین جاست.

خدا را لمس کن دستانش را بگیراو اکنون با توست هرلحظه و در نفسی که می کشی،

اگردراقیانوس بیفتی و غرق شوی،نفست را به وداع گفته ای اما اگر در عشق غرق شوی تازه متولد می شوی ، تولدی دوباره.

با رگهای عشق پیوند یاب،تا هستی تو در جریان یابد.

بگذار دم و باز دم تو عاشقانه باشد.

ازنفست شعر بساز

مانند آب روان باش.

بگذار عشق تو رابه حرکت در آورد.

اززندگی چیزی نخواه

با سرنوشت رقابت کن

اگر سرنوشت بدی برایت به ارمغان آورده است و تو آن را تغییر بده

البته اگر سرنوشت باشد که نیست

هر چه هست در همین لحظه است

همین لحظه هر چه انجام دهی در زندگی تو تاثیر دارد.

خوب یا بد این دیگر بسته به بصیرت توست.

در عشق ثابت قدم باش

اما هیچگاه ساکن نباش

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 17:47 توسط فرزانه |


نگاهت سکوت کدامین فریاد و زکدامین دیار بود؟

چشم هایت زکدامین بلندای نظارگر کدامین خلوتگاه بود؟

بهانه ات برای دوستی چه بود؟

من میگویم ببرای دوستی بهانه ای لازم نیست،

برای عشق ورزیدن هیچ مقدمه ای لازم نیست،

برای حضور در جشن گنجشکها دعئتی لازم نیست

برای حس شادی هیچگاه منتظر نباش تا حضورت را مقدم بشمارند و

دستت را بگیرند که لطفا شادی کنید.آن لحظه که تو می رقصی تمام ظبیعت با تو همرنگ خواهد بودو خواهد رقصید

و تو غرق در لذتی میشوی که از آن عشق است وعاشقان

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 15:22 توسط فرزانه |


 به سراغت می آیم،

آهسته و آرام،

آنچنان که ترک برندارد چینی تنهاییت.

به سراغت می آیم،

تا تو را بیاموزم ،

که از پله ی تنهایی بالا روی،

چند قدم رسیده به خدا روی قله یکتایی برسی،

انجا که بتوانی خدا را لمس کنی.

به سراغت می آیم،

آنچنان که تو را برسانم به آن اوج هزاران پایی،

آنجایی که نو ک انگشتانت ستارگان را لمس کنند.

، به سراغت اگر آمدم

ستاره ا ی به من ببخش

که آنرا نگینی کنم برای انگشتر وجودم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 15:4 توسط فرزانه |


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 18:12 توسط فرزانه |


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 18:8 توسط فرزانه |


زندگی

سر آغاز ی است پی در پی ...

که ما را

به حقیقت رویاهامان

نزدیکتر می سازد

باشد

تا تمام آغازها

از پر تو خورشید

روشن شوند

و رویاهایت

گرمای حقیقت را

احساس کنند

 

ادیث شافر لدربرگ

 

Life

Is a series of Beginnigs …

That bring us closer

To the realization of

Our dreams.

 

May all your beginnings

Be showered by

sunbeams

And all your dreams

Sense the warmth

Of success.

 

Edith schaffer lederberg

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 20:48 توسط فرزانه |


خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می زنند، آسان نیست...
خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند
و ما دلتنگ آن چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....
یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش
جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود

و برای همه آن  روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن

 تنگ می شود.

"امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند ... "

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 20:28 توسط فرزانه |



نه تو می مانی
نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت آن چنانی 
که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانندبر تن لحظه ی خود
جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه ...
نه ...!
آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه های امروز، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش
ظرف امروز ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده ...!

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 20:20 توسط فرزانه |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 15:4 توسط فرزانه |


بذری بکار تا زمین برای تو گلی برویاند

رویاهایت را در آسمان بخوان تا آسمان محبوب تورا به تو ارزانی نماید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 14:25 توسط فرزانه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

----------معنای عشق------------
اوبیش از هر چیزی دیگری در این
دنیا برایم معنی دارد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اسفند 1386

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



پیوندها

عشق غریب
بر فراز افق
واما عشق
عجم زنده کردم بدین پارسی
دنیای مردگان
خرم آباد
مهدی
پور عشقی


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


www.mahsasaeid.blogfa.com