|
خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزي مي شه اون روز + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 23:29 توسط فرزانه |
به آرامی آغاز به مردن می كنی + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:59 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:53 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:50 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:20 توسط فرزانه |
آيينه و شب پره هاي مشتاق را به من بده روشني و شراب را آسمان بلند و کمان گشاد? پل پرنده ها و قوس قزح را به من بده و راه آخرين را در پرده اي که مي زني مکرر کن
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم در آن دوردست بعيد که رسالت اندام ها پايان مي پذيرد و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند و هر معنا قالب لفظ را وامي گذارد چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر تا به هجوم کرکس هاي پايانش وانهد
در فراسوهاي عشق تو را دوست مي دارم در فراسوهاي پرده و رنگ
در فراسوي پيکرهامان با من وعده ديداري بده...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 23:9 توسط فرزانه |
در همین لحظه زنده ام در عشق تو غوطه ورم.سکوت لحظه های عشق تو را پر ازحسهای نابند. نوریکه درآن دور دستها چشمان مراغرق درخیره ی آن کرده ،ذرهای از عشق توست. من قلبی تهی دارم، قلبی پاک همانند یک نی لبک، وفقط تو میدانی در آن نوای قلبت را سرمیدهی، عشق پلی است میان من و تو،ما فقط در این پل کامل می شویم. آری منظورم را خوب فهمیدی ، ما نمیتوانیم از این پل بگذریم ،چون باگذشتن از این پل خواهیم مرد. باید خود را به جریان آب بسپاریم، برای عشق ورزیدن هیچ مهارتی لازم نیست، فقط قلبت را خالی کن، و بگذار خدای عشق در آن بدمد و تو را با عشق در هم آمیزد. + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:36 توسط فرزانه |
من پیامی تازه دارم پیامی از تمام هستی پیامی از لحظه ای که رخوت دلها را می گیرد و آن لحظه که تنها ترین پرنده زیر باران عاشق می شود. پیامی تازه دارم. راهی را به شما نشان میدهم برای حضور در عشق پاک، و تجلی قلبهای ناب. لطافت سخنان عیسی را می رسانم به قلبهای شما... شما را می رسانم به آنجایی که سکویی است برای حضور خداوند و انسان. آنجایی که دو نیمه یکی شود و انسان زاده می شود. می خواهم به شما بگویم به گونه ای دیگر هم می توان خدا را شناخت می شود از خدا نترسید بلکه عاشقش بود. + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:32 توسط فرزانه |
اي زمين سوخته... تو همان گندمزاري كه من و او چون دو ساقه ي گندم در پناه تو در هم شديم ؟؟؟ سرنوشت ما با هم چه گرهي خورد! كه هر سه سوختيم؟؟؟؟!!!!.... + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 18:19 توسط فرزانه |
از عظمت عشق اشک چشمانش مروارید شده بود. عشقی که به خاطرآن هست ونیستش گذشت هیچ نیروی نمی تواند نگه دار عشق باشد ازدریای عشقی می گویم که به اتمام نخواهمرسید تو، من و همه انسانها سخن می گویم کهبه اتمام نخواه رسید. تو ،من و همه انسانها باید اینگونه باشیم. هرگز درعشمان به چیزی تکیه نکنیم که خارج از دل وحقیقت مطلق باشد اصلا به فکر چه که که ما عاشق میشویم یا نه عشق به ثروت وابسته است بگو ببینم تو قرار است نهایت عشقت را در قصری زیبا به اوج براسانی نه نه اینگونه نیست اصلا عشق ان چیزی نیست که تو فکر میکنی هیچگاه عشق با فکر سنجیده نخو اهد شد چون فقط قلب عشق را خواهد فهمید و فقط قلب خواهد بودکه محبوبش را دوست خواهد داشت بدون رنگ وریا عاشق شو انگونه که مجنون شد و زلیخا + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 17:48 توسط فرزانه |
حقیقت را درک کن دنبالش نگرد او همین جاست. خدا را لمس کن دستانش را بگیراو اکنون با توست هرلحظه و در نفسی که می کشی، اگردراقیانوس بیفتی و غرق شوی،نفست را به وداع گفته ای اما اگر در عشق غرق شوی تازه متولد می شوی ، تولدی دوباره. با رگهای عشق پیوند یاب،تا هستی تو در جریان یابد. بگذار دم و باز دم تو عاشقانه باشد. ازنفست شعر بساز مانند آب روان باش. بگذار عشق تو رابه حرکت در آورد. اززندگی چیزی نخواه با سرنوشت رقابت کن البته اگر سرنوشت باشد که نیست هر چه هست در همین لحظه است همین لحظه هر چه انجام دهی در زندگی تو تاثیر دارد. خوب یا بد این دیگر بسته به بصیرت توست. در عشق ثابت قدم باش اما هیچگاه ساکن نباش
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 17:47 توسط فرزانه |
نگاهت سکوت کدامین فریاد و زکدامین دیار بود؟ چشم هایت زکدامین بلندای نظارگر کدامین خلوتگاه بود؟ بهانه ات برای دوستی چه بود؟ من میگویم ببرای دوستی بهانه ای لازم نیست، برای عشق ورزیدن هیچ مقدمه ای لازم نیست، برای حضور در جشن گنجشکها دعئتی لازم نیست برای حس شادی هیچگاه منتظر نباش تا حضورت را مقدم بشمارند و دستت را بگیرند که لطفا شادی کنید.آن لحظه که تو می رقصی تمام ظبیعت با تو همرنگ خواهد بودو خواهد رقصید + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 15:22 توسط فرزانه |
به سراغت می آیم، آهسته و آرام، آنچنان که ترک برندارد چینی تنهاییت. به سراغت می آیم، تا تو را بیاموزم ، که از پله ی تنهایی بالا روی، چند قدم رسیده به خدا روی قله یکتایی برسی، انجا که بتوانی خدا را لمس کنی. به سراغت می آیم، آنچنان که تو را برسانم به آن اوج هزاران پایی، آنجایی که نو ک انگشتانت ستارگان را لمس کنند. ، به سراغت اگر آمدم ستاره ا ی به من ببخش که آنرا نگینی کنم برای انگشتر وجودم + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 15:4 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 18:12 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 18:8 توسط فرزانه |
زندگی سر آغاز ی است پی در پی ... که ما را به حقیقت رویاهامان نزدیکتر می سازد باشد تا تمام آغازها از پر تو خورشید روشن شوند و رویاهایت گرمای حقیقت را احساس کنند ادیث شافر لدربرگ Life Is a series of Beginnigs … That bring us closer To the realization of Our dreams. May all your beginnings Be showered by sunbeams And all your dreams Sense the warmth Of success. Edith schaffer lederberg + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 20:48 توسط فرزانه |
خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می زنند، آسان نیست... آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است. من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود. "امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند ... " + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 20:28 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 20:20 توسط فرزانه |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 15:4 توسط فرزانه |
بذری بکار تا زمین برای تو گلی برویاند رویاهایت را در آسمان بخوان تا آسمان محبوب تورا به تو ارزانی نماید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 14:25 توسط فرزانه |
|
|||||||||
| ||||||